تبليغاتX
عشق

عشق

عاشق ها همیشه تنهان

همیشه

همیشه دلم می خواس

 بهم بگی دوسم داری 

وقتیکه پیش منی 

سر روی شونم بزاری 

همیشه دلم می خواس 

که بی قرار من باشی 

تو هوای گرم زمستون

تنها بهار من باشی 

همیشه دلم می خواس 

ناز نگامو بکشی 

روی بوم آرزوت 

عکس چشامو بکشی 

همیشه دلم می خواس 

غرق محبتم کنی 

از عذاب بی کسی 

منو راحتم کنی 

همیشه دلم می خواس 

اسم منو صدا کنی 

هر کسی غیر منو 

به عشق من رها کنی 

همیشه دلم می خواس 

با هم دیگه بریم سفر 

دورشیم از این آدما 

نمون از ما یه اثر 

همیشه دلم می خواس 

تو رویاهات جا بگیرم 

یه جوری نگام کنی 

که از نگاهت بمیرم 

همیشه دلم می خواس 

واسم ستاره بچینی 

وقتی که تنها شدم 

تنهائیهامو ببینی 

همیشه دلم می خواس 

برات عزیزترین باشم 

میون این همه غم 

پناه آخرین باشم


نوشته شده توسط ستاره ناصری در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 9:12 قبل از ظهر موضوع نامه های عاشقانه | لینک ثابت


دوست دارم

دوست دارم 

اره

این همون حسیه که بهت دارم

میدونی چیه؟

نه نه نه نه نه

نمیدونی

اگه میدونستی درکم میکردی

درک میکردی که عاشقتم

نخند  میدونی که بهش مبتلا شدم

نمیتونم  بدون تو زنده بمونم چون دارم کم کم دیونت میشم

ازت خیلی انتظارا دارم ولی تو هیچ وقت بهشون اهمیت ندادی...............................



نوشته شده توسط ستاره ناصری در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ساعت 1:21 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


قلب

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
 
چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
 
سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
 
 
قلب
دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم…




نوشته شده توسط ستاره ناصری در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ساعت 5:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


اگر

اگر
عشق نبود؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می
خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه
میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب
می آوردیم؟
آری… بی گمان، پیش از اینها مرده
بودیم …
اگر عشق نبود؛
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار
عشق میگذاشتند.
اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان
را برآورده میکرد،
من بی گمان،
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و
تو نیز
هرگز ندیدن مرا.

آنگاه
نمیدانم ،
به راستی خداوند، کدامیک را می
پذیرفت؟


نوشته شده توسط ستاره ناصری در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ساعت 0:15 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تقدیر


چشماي مغرورش هيچوقت از يادم نميره .
رنگ چشاش آبي بود .
رنگ آسموني که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتي موهاي طلاييشو شونه مي کرد دوست داشتم دستامو زير موهاش بگيرم
مبادا که يه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش هميشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حياط . مثل يه غنچه …
وقتي مي خنديد و دندوناي سفيدش بيرون مي زد اونقدرمعصوم و دوست داشتني مي شد که اشک توي چشمام جمع ميشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
ديوونم کرده بود .
اونم ديوونه بود .
مثل بچه ها هر کاري مي خواست مي کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
مي دونست وقتي نگام مي کنه دستام مي لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز مي شد .
بعد مي خنديد . مي خنديد و…
منم اشک تو چشام جمع ميشد .
صداي خنده اش آهنگ خاصي داشت .
قدش يه کم از من کوتاه تر بود .
وقتي مي خواست بوسش کنم ?
چشماشو ميبست ?
سرشو بالا مي گرفت ?
لباشو غنچه مي کرد ?
دستاشو پشت سرش مي گرفت و منتظر مي موند .
من نگاش مي کردم .
اونقدر نگاش مي کردم تا چشاشو باز مي کرد .
تا مي خواست لباشو باز کنه و حرفي بزنه ?
لبامو مي ذاشتم روي لبش .
داغ بود .
وقتي مي گم داغ بود يعني خيلي داغ بود .
مي سوختم .
همه تنم مي سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگيرم .
من دلم نميومد .
اون لبامو گاز مي گرفت .

چشاش مثل يه چشم
ه زلال بود ?صاف و ساده …
وقتي در گوشش آروم زمزمه مي کردم : دوستت دارم ?
نخودي مي خنديد و گوشمو ليس مي زد .
شبا سرشو مي ذاشت رو سينمو صداي قلبمو گوش مي داد .
من هم موهاشو نوازش ميکردم .
عطر موهاش هيچوقت از يادم نميره .
شباي زمستون آغوشش از هر جايي گرم تر بود .
دوست داشت وقتي بغلش مي کردم فشارش بدم ?
لباشو مي ذاشت روي بازوم و مي مکيد?
جاش که قرمز مي شد مي گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد? اينجا رو بوس کن .
منم روزي صد بار بازومو بوس مي کردم .
تا يک هفته جاش مي موند .


معاشقه من و اون هميشه طولاني بود .
تموم زندگيمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گي داشت .
هميشه بعد از اينکه کلي برام ميرقصيد و خسته مي شد ?
ميومد و روي پام ميشست .
سينه هاش آروم بالا و پايين مي رفت .
دستمو مي گرفت و مي ذاشت روي قلبش ?
مي گفت : ميدوني قلبم چي مي گه ؟
مي گفتم : نه
مي گفت : ميگه لاو لاو ? لاو لاو …
بعد مي خنديد . مي خنديد ….
منم اشک تو چشام جمع مي شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختري حسرتشو بخوره .
وقتي لخت جلوم واميستاد ? صداي قلبمو مي شنيدم .
با شيطنت نگام مي کرد .


پستي و بلندي هاي بدنش بي نظير بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزديکش مي شدم از دستم فرار مي کرد .
مثل بچه ها .
قايم مي شد ? جيغ مي زد ? مي پريد ? مي خنديد …
وقتي مي گرفتمش گازم مي گرفت .
بعد يهو آروم مي شد .
به چشام نگاه مي کرد .
اصلا حالي به حاليم مي کرد .
ديوونه ديوونه …
چشاشو مي بست و لباشو مياورد جلو .
لباش هميشه شيرين بود .
مثل عسل …


بيشتر شبا تا صبح بيدار بودم .
نمي خواستم اين فرصت ها رو از دست بدم .
مي خواستم فقط نگاش کنم .
هيچ چيزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من مي دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمي دونست .
نمي خواستم شاديشو ازش بگيرم .
تا اينکه بلاخره بعد از يکسال سرطان علايم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هيچکس حال منو نمي فهميد .

دو هفته کنارش بودم و اشک م
ي ريختم .
يه روز صبح از خواب بيدار شد ?
دستموگرفت ?
آروم برد روي قلبش ?
گفت : مي دوني قلبم چي مي گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روي سينه اش فشار دادم .
هيچ تپشي نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هيچي نفهميدم .
ولو شدم رو زمين .
هيچي نفهميدم .
هيچکس نمي فهمه من چي

ميگم .
هنوز صداي خنده هاش تو گوشم مي پيچه ?
هنوزم اشک توي چشام جمع مي شه ?
هنوزم ديوونه ام.


نوشته شده توسط ستاره ناصری در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ساعت 11:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عاشقتم

اره من عاشقم

عاشق توام

عاشق با تو بودنم

عاشق صداتم

عاشق نگاه مهربونتم

عاشق خنده هاتم

عاشق اینم که تو چشمای عسلیت زل بزنمو بگم دوست دارم



نوشته شده توسط ستاره ناصری در شنبه هفتم خرداد 1390 ساعت 9:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خداحافظی

امروز دیگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن دیگر نمی مانم. بعد از این همه كه مرا آزردی حالا در این دقایق آخر با من مهربانی می كنی؟ این اشكهای گرم و سوزانی كه در چشمانم غلتانست با تو چه می گویند و از من چه می خواهند؟ جز اینكه تنها وفاداری را آرزو می كنند؟ ولی من آنها را مایوسانه از خودم می رانم چون وفایی در تو نمیابم. آری می روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صدای قهقه خندهایت را بگوشم نشنوم. بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمی دانم به من چه خواهند گفت در حالیكه با دلی شكسته و پریشان باز می گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هایی كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش می زنی اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصیر را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه یك دل و یك عشق تو را كافی نیست. توباید دلها بسوزی . بدبخت من ، كه جز یك دل و یك عشق نداشتم. خداحافظ ، گریه نكن كه باور نمی كنم مرا دوست بداری . شاید این اشكها بخاطر تنهایی باشد ولی نترس تو را تنها نمی گذارند . این من هستم كه باید بگریم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمی خواهی . من باید آه بكشم و اشك بریزم ولی كجا در تو اثر خواهد كرد؟ می خواهم بروم دیگر این سوگندها كه در پیشم یاد می كنی و قسم ها كه پی در پی بر زبان می آوری نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد . فراق تو برایم زیاد سخت است زیاد ، ولی بیش ازاین تاب بی وفایی و بی مهری هایت را ندارم. كجا برایم عزیز و دوست داشتنی تر از كنار تو بود اگر با من كمی مهربان می بودی؟ حال كه مرا دوست نمی داری ، حال كه با من بی وفایی می كنی ، حال كه من پناه گاهت نیستم ، حال كه.... دیگر خداحافظ . آن زمان كه دوستمان می داشتند ، دوستشان نداشتیم. آن زمان كه قدرمان را می دانستند ، قدرشان را ندانستیم و آن زمان كه ما را گرامی می داشتند ، گرامیشان نداشتیم . و حال كه به قدر وارزششان پی بردیم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زیرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزی لبریز خواهد شد.  

    


نوشته شده توسط ستاره ناصری در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 ساعت 0:8 قبل از ظهر موضوع ردپای عشق | لینک ثابت


عشقولانه

                                

                                                                           


نوشته شده توسط ستاره ناصری در شنبه دوازدهم دی 1388 ساعت 1:56 قبل از ظهر موضوع عکس | لینک ثابت


عشقولانه

 

      


نوشته شده توسط ستاره ناصری در شنبه دوازدهم دی 1388 ساعت 1:53 قبل از ظهر موضوع عکس | لینک ثابت


لب عاشقانه

                                                                                                                                          

                                

                                  

 


نوشته شده توسط ستاره ناصری در چهارشنبه نهم دی 1388 ساعت 0:21 قبل از ظهر موضوع عکس | لینک ثابت


لب بازی

 

 

 


نوشته شده توسط ستاره ناصری در چهارشنبه نهم دی 1388 ساعت 0:2 قبل از ظهر موضوع عکس | لینک ثابت


بوسه6

 

 

                              


نوشته شده توسط ستاره ناصری در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 3:13 قبل از ظهر موضوع عکس | لینک ثابت